تبليغاتX
عاشقانه

عاشقانه

 

 

نجوای عاشقانه



در اولین شب پاییزی خواهم شکست

تا عاشقانه تر نجوا کنم:

دوستت دارم

روزی به تو خواهم گفت

روزی به تو خواهم گفت ازغربتم روزی که با ریزش برگها خزان زندگی من آغاز شد،آن روز که آفتاب گردان وجودم به سوی خورشید دلت را آرزو می کرد .
آن روز که ابرهای سیاه وسفید سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته بود وباران غم ازگوشه ی آن به کویر سرد گونه های استخوانیم فرو ریخت .
آن روزهمه چیزرا در یک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که سیلاب اشک هایمان یکی گردد

آخرین ستاره ی آسمان راشمردم
اما
شمردن زیبایی تو را نمی توانم
من تاخانه ی غروب خورشید پیش رفتم
اما هیچگاه خانه ی توراندیدم
دیشب خوابت رادیدم
نه زیباییت
نه خانه ات
فقط حسرتی كه چراخواب زندگیه همیشه گیم نبود
چراخوش ترین لحظات زندگی دریك خواب كوتاه خلاصه شده

صدایت آرام بود
نمی دانم میان كدامین تلاطم اسیر گشتم !!
فكر می كنی زمان عاشقی فرا رسیده باشد ؟!
خش خش برگها لالایی رفتنت شد
سكوت را در كدامین پستو پنهان كردی ؟
من از هجوم آرام صدایت
به ارتفاغ پست نیستی های مردد هجرت كردم ...
....
بخوان طراوت مطلق !
ببین
برای عاشقانه های دوباره چه زود پیر گشته ام ...

اكنون می توانم مثل دختركی هفت ساله بنویسم : آب
و غرق شوم بی آنكه دست و پایی بزنم
می توانم بنویسم : باد
و پرواز كنم بی آنكه هراسی از سقوط داشته باشم .
می توانم بنویسم : درخت
و سبز شوم بدون هیچ درنگی .
می توانم تو را بنویسم
و بعد به آرامی ببوسمت بی آنكه كسی ببیند .
می توام بنویسم :‌مرگ
و بمیرم !
به همین سادگی

شنبه دوم آبان 1388 |

 

دوستت میدارم

دوستت می دارم

سالها در پی تو

در پی یافتن چشمه ی خوشبختی و عشق

برکه های غم و تنهایی را پیمودم

چه بهارانی دیدم در راه!

اینک اینجا که تو را یافته ام

به چه نامت خوانم؟

باورم کن اینم!

بامدادی خاموش

شامگاهی دیگر

و غروبی مغموم

باور که من از طایفه ی مهرم و عشق

و نه رویا و نه خواب

نه سپیده،نه شراب

و نه آنم که تو می پنداری

باور کن که غریبانه در دل خود می گریم

و سکوتم حرفی است

که برای دل خود می گریم

سکوتی مهموم

با صدایی مغموم

شرم دارم که بگویم هوس دیدن تو

یا که بوسیدن تو

آخرین رمز شکیبایی من خواهد بود

ای سرا پایت عشق

سالها بی تو، به خلوت گفتم

باغ اندام تو سرشار بهار

شهد کندوی عسل

ای که نام تو بلند

چون سروی زیبا

تن جلگه شب می گذرد

تا تو باشی و من و خلوت و شب

روزگاران به خوشی می گذرد
.
.
.

شنبه بیست و پنجم مهر 1388 |

 

خدایا...

خدایا مرا وسیله ای برای صلح و آرامش قرار ده

بگذار هر جا تنفر هست ، بذر عشق بکارم.

هرجا آزردگی هست ببخشایم.

هرجا شک هست ایمان ، هر جا یأس هست امید

هر جا تاریکی است روشنایی و هر جا غم جاری است

شادی نثار کنم.

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی ، همدردی کنم

زیرا در عطا کردن است که می ستانیم.

و در بخشیدن است که بخشنده می شویم.

و در مردن است که حیات ابدی می یابیم.

 

 

 

"فرانسیس آسیسی"


پنجشنبه پنجم شهریور 1388 |

 

و اما عشق

سرزمینی از آن زندگانی است ،

سرزمینی از آن مردگان ،

" عشق " پل میانی است.

عشق ، یگانه حقیقت و یگانه مایه بقاست.

 

 

               "تورنتون وایلدر"


یکشنبه یازدهم مرداد 1388 |

 

"عشق قضاوت نمی کند"

انسان ها به شیوه هندیان بر سطح زمین راه می روند.با یک سبد در جلو و یک سبد در پشت.در سبد جلو،صفات نیک خود را می گذاریم.در سبد پشتی،عیب های خود را نگه می داریم.به همین دلیل در طول روزهای زندگی خود،چشمان خود را بر صفات نیک خود می دوزیم وفشارها را در سینه مان حبس می کنیم.در همین زمان،بی رحمانه،در پشت سر همسفرمان که پیش روی ما حرکت می کند،تمامی عیوب او را می بینیم.بدین گونه است که درباره خود بهتر از او داوری می کنیم،بی آنکه بدانیم کسی که پشت سر ما راه می رود به ما به همان شیوه می اندیشد.

 

                     

                                                  پائولوکوئیلو


یکشنبه چهاردهم تیر 1388 |

 

منشور عشق!

اگر صاحب عطیه پیشگویی باشم و آگاه باشم بر تمام

اسرار و بر تمامی دانشها،اگر ایمانم چنان کامل باشد،تا

 آنجا که کوه ها را جابه جا کنم و عشق نداشته

باشم،هیچم و اگر تمامی اموالم را میان فقرا تقسیم کنم

 و اگر بدن خود را به آتش بسارم اما عشق نداشته

 باشم،هیچ حاصلی بدستم نیست.

اگر عشق را از منشور شعورمان بگذرانیم و به عناصر

تشکیل اش تجزیه کنیم خواهیم دید که عشق از ۹ عنصر

 اصلی تشکیل شده است:

 

بردباری:عشق بردبار است.

مهربانی:مهربان است.

سخاوت:عشق،در آتش حسد نمی سوزد.

فروتنی:غرور ندارد.

ظرافت:عشق،اطوار ناسندیده ندارد.

تسلیم:نفع خود را خواهان نیست.

تسامح:خشم نمی گیرد.

معصومیت:سوءظن ندارد.

صداقت:از ناراستی شاد نمی شود،اما با راستی به شعف می آید.

 

                                               

                                        پائولو کوئیلو

 


جمعه بیست و نهم خرداد 1388 |

 

رنگ عشق...

در و دیوار دنیا رنگی است. رنگ عشق. خدا جهان را رنگ کرده

است. رنگ عشق. و این رنگ همیشه تازه است و هرگز خشک نخواهد شد.

از هر طرف که بگذری، لباست به گوشه‌ای خواهد گرفت و رنگی

خواهی شد.

اما کاش چندان هم محتاط نباشی؛ شاد باش و بی‌پروا بگذر، که خدا

 کسی را دوست‌تر دارد که لباسش رنگی‌تر است

 

عرفان نظر آهاری


یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388 |

 

هی فلانی!

هی فلانی می دانی؟

می گویند رسم زندگی چنین است...می آیند....می مانند...عادت می دهند...و می روند.

و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی.

راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟...

مثل همه فلانی ها؟...


سه شنبه دوازدهم خرداد 1388 |

 

وقتی ریاضی دان عاشق می شود!

منحنی قامتم،  قامت ابروی توست

خط مجانب بر آن،  سلسله گیسوی اوست

حد رسیدن به او،  مبهم و بی انتهاست

بازه تعریف دل،  در حرم کوی دوست

چون به عدد یک تویی،  من همه صفرها

آن چه که معنی دهد،  قامت دلجوی توست

پرتوی خورشید شد،  مشتق از آن روی تو

گرمی جان بخش او،  جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود،  یک سری واگرا

ناحیه همگراش،  دایره روی توست

پروفسور هشترودی


یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 |

 

به خیالم ...

به خیالم که تو دنیا واسه تو عزیزترینم

آسمونها زیر پامه اگه با تو رو زمینم

به خیالم که تو با من یه همیشه آشنایی

به خیالم که تو با من دیگه از همه جدایی

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی

من و تو چه بیکسیم وقتی تکیمون به باده

بد و خوب زندگی منو دست گریه داده

ای عزیز هم قبیله با تو از یه سرزمینم

تا به فردای دوباره با تو هم قسم ترینم

بد و خوبمون یکی, دست تو, تو دست من بود

خواهش هر نفسم با تو هم صدا شدن بود

با تو هم قصه ی دردم هم صدا تر از همیشه

دو تا هم خون قدیمی از یه خاکیم و یه ریشه

من هنوزم نگرانم که تو حرفامو ندونی

این دیگه یه التماسه من میخوام بیای بمونی


دوشنبه دهم فروردین 1388 |